کوکتل مولوتف
جانم فدای امام نقی علیه السلام
نوشته شده در تاریخ 21 اردیبهشت 91
هتاکین,اهل بیت,شاهین نجفی,کرکس کوفی,نجفی مرتد

امام خمینی (ره) فرمودند: کسی که به اهل بیت (ع) توهین کند واجب القتل است.

یک حرکت جهادی...

هر ایرانی یک جایزه به قاتل شاهین نجفی (خواننده مرتدی که به ائمه (ع) توهین نمود) اعطا نماید.

من در صورت حکم مراجع به مرتد بودن این ملعون، به هر کسی که شاهین نجفی (کرکس کوفی) را بکشد 110هزار تومان می دهم...

یا حسین (ع)

شما به قاتل این مرتد کثیف چه می دهید؟

110هزار تومان آزاداندیش + یک ماه حقوق کارمندی سرباز ولایت + یک ماه حقوق معلمی نیلوفر آبی + به نام 14 معصوم 14 ماه هر ماه مبلغ 140 هزار تومان و به نام حضرت قمر بنی هاشم هزینه یک سفر به کربلا بسیجی65 + یک ماه حقوق  پاسدار انقلاب + ثواب یک ماه تبلیغ دینی طلبه جیره خور 100 تا صلوات عطار

***

"تو همان وقتی که قصد کردی برای هادیِ ما بخوانی، مُردی! به دست خودت فنا شدی! فقط این میان، مانده ام که امام مان، چه بر سر اولیاءالشیطان باریده که این گونه بعد از هزار و اندی سال، هنوز هم مورد جفای ایشان است… جانم نقی… جانم تقی… جانم به این اسامی که هنوز هم شنیدن اش برای شما زجرآور است… و چقدر خوب که هر چه بیش تر توهین می کنید، ما را بیش تر مشتاقِ کار برای حضرت شان می گردانید… الحمدلله الذی جعل اعدائنا من الحمقاء"

میثم محمد حسنی





طبقه بندی: یادداشت و مقاله، 
برچسب ها: مرتد، شاهین نجفی، اهانت به اهل بیت (ع)، هتاکین، اهل بیت، کرکس کوفی، نجفی مرتد،
نوشته شده در تاریخ 13 اردیبهشت 91
اراذل و اوباش,نیروی انتظامی,لات و لوچ,خلافکار

گنده لات که چه عرض کنم! ازون هفت خطها بود...

چه خلاف ها و جنایتها که نکرده بود...

بعد از اعدامش، نوچه هاش در مراسم تشییع جنازه اش شعار می دادن: هوشنگ خان، هوشنگ خان، راهت ادامه دارد!!!

***

حال و هوا و ماجراهای این روزهای شهر دست کمی از این کمدی تلخ نداره...

مردک را پس از سالها جنایت به هلاکت رسوندن و بخشی از مردم یکی از محله های شهر شدن سیاه پوش!





طبقه بندی: داستان و خاطره، 
برچسب ها: اراذل و اوباش، نیروی انتظامی، لات و لوچ، خلافکار،
نوشته شده در تاریخ 8 اردیبهشت 91
امام خمینی,امام,حضرت آقا,سوءظن,تهمت

تا پا به خانه گذاشته و درب اتاق را گشودیم، سگی که مایه ای سفیدرنگ بر پوزه اش آغشته بود، از اتاق بیرون پرید و به سرعت دور شد.

به همراه حضرت آقا وارد اتاق شدیم و کاسه ی ماست را واژگون یافتیم!

با دیدن این صحنه، سگ را مورد ملامت قرار دادم که چه بر سر اتاق و سفره و کاسه ی ماست آورده است که ناگهان آقا مرا از این امر نهی کرد و فرمود: مگر خودت دیدی که این کاسه ی ماست را آن سگ واژگون کرده؟!

***

پینوشت:

1. این داستان را از قول عزیزی درباره سیره حضرت امام خمینی (ره) شنیدم ولی سندی ندارم.

2. هنوز هم کم و بیش نسبت به دیگران قضاوت عجولانه و یا سوء ظن پیدا می کنم اما این داستان در اعماق وجودم نفوذ کرد و منش و تفکرم را تغییر داد.

3. یکی از دوستان عزیزم داستانی از سیره ی نورانی حضرت امام در همین مورد (دوری از سوءظن و قضاوت های عجولانه) را بیان کردند که به تکمیل این پست کمک می کند:

مصاحبه حضرت امام (ره) با روزنامه لموند فرانسه در بغداد:
- می گویند پسر شما (آقا مصطفی) را شاه کشته است. نظر شما چیست؟
- حضرت امام (ره): من نمی دانم این بچه چطور از دنیا رفت. هنوز برای من آشکار نشده است!!!





طبقه بندی: داستان و خاطره، 
برچسب ها: امام خمینی، امام، حضرت آقا، سوءظن، تهمت،
نوشته شده در تاریخ 22 فروردین 91
علامه محمدتقی جعفری,پیر شدن,گذر عمر,دوران جوانی

جلوی آینه بودم که ناگهان یک تار موی سفید روی سرم، نظرم را بخود جلب کرد. باورم نمی شد...

لبخندی نه از سر خوشحالی بلکه از کنجکاوی و حس تجربه جدید، به لبم نشست.

به امید آنکه این مهمان ناخوانده برای خودم نباشد و از جای دیگه روی سرم نشسته باشد، به آرامی از لابلای موهایم، آنرا بدست گرفتم و کمی کشیدمش، اما این تار موی سفید مال خودم بود...

با لبی خندان و فکری درگیر رویارویی با این تجربه جدید، از آینه دور شدم ولی بی درنگ برگشتم تا دوباره براندازش کنم...

از لابلای موهایم بیرونش کشیدم و کمی دقیقتر و عمیقتر خیره اش شدم اما...

اما دیدن 2 تار موی سفید دیگر، مانند آواری روی سرم خراب شد...

لبخندم محو و حس کنجکاویم به ناامیدی بدل شد...

سفید شدن مو نشان عینی و پیام ملموس گذرانِ عمر است، علی الخصوص پایان دوران طلایی و سرنوشت ساز جوانی.

ناخودآگاه یاد داستانی از زندگانی علامه محمدتقی جعفری افتادم که آنرا با شما دوستان به اشتراک می گذارم:

علامه، طلبه ی نوجوانی بود که هوش و استعداد ایشان در درس و بحث، وی را راهی نجف کرد، به امید نشستن و کسب فیض پای درس استادِ بزرگواری به نام شیخ مرتضی.

با ورود به شهر نجف، پس از پرس و جوی بسیار خویش را به مدرسه ایشان رساند. آن عالم بزرگوار را در حال خروج از مدرسه مشاهده کرد. به خدمت ایشان رسید و خودش را معرفی کرده و افتخار کسب فیض از شیخ مرتضی را طلب کرد.

شیخ پس از نگاهی ژرف در چشمان طلبه نوجوان، فرمود: دیر آمدی، خر رفت و پالانش ماند...

محمدتقی پس از ناامیدی، از استاد نصیحتی طلب کرد...

شیخ مرتضی با صدایی محزون و اثرگذار فرمود:

تا زدستت می رسد شو کارگر   چون فتی از پای خواهی زد به سر

چند روز بعد خبر وفات شیخ مرتضی شهر را پر کرد...

* * *

پینوشت:

* خاطره مذکور توسط جناب علامه جعفری بیان شده است.

* ما هم دیگه پیر شدیم رفتیم. مادرم برای دلداری ام میگه: سفید شدن مو در خانواده ما ارثیه!





طبقه بندی: داستان و خاطره، 
برچسب ها: محمدتقی جعفری، گذران عمر، پیری، سفید شدن مو، نجف، شیخ مرتضی،
نوشته شده در تاریخ 13 فروردین 91
راهیان نور,دفاع مقدس,کربلای ایران,امام خمینی,شهدا

پیرزن، فرتوت و ناتوان روی تپه ای نشسته بود و دستان چروکیده اش را روی خاک می کشید.

چهره ای نورانی و شیرین داشت. صورتی گِرد و موهای بیرون زده از دو طرف صورتش مرا یاد پیزنان ایل بختیاری می انداخت. پیرزنِ بامعرفت و روشن ضمیری بود از دارالعبادة، دیار قنات ها و بادگیرها؛ یزد.

اشک گوشه ی چشمش منقلبم کرد...

خاک جنوب را کمتر از خاک کربلا نمی دانست.

مادر شهید نبود اما تمام شهدا را فرزندان خودش می خواند.

شوهرِ زمین گیرش را بعد از خدا به فرزندانش سپرد و عصای چوبی اش، مونس و یاور سفرهای گذشته اش را این بار نیز محکم بر زمین زد و عازم کربلای ایران شد.

با این سفر به آخرین آرزویش هم رسیده بود...

حاج خانم هم کربلایی شده بود و هم به پابوس عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری (س) و نازگل حسین (س) نائل آمده بود و تنها خواسته اش از خدا، زیارت قتلگاه فرزندان خمینی (ره)، قدمگاه بی بی دوعالم حضرت فاطمه الزهرا (س) بود که الحمد لله اجابت شد.

خیلی خوشحال و مسرور بود از تحقق این آرزو...با شور و شوقی از پنج روز زیارت مناطق عملیاتی می گفت. از حرمت و عظمت این خاک که شفا می دهد هر قلب بیماری را...

تمام هیبت خمیده اش متبرک بود به خاک منطقه؛ آخَر از فرط ناتوانی خودش را می کشید روی زمین! سن و سالش، مظلومیتش، نورانیتش، سنگینی کلامش، انسان را به زانو در می آورد.

رزق و روزی من هم، نشستن پای درس معرفت حاج خانم بود با ضمیمه ی خیل عظیم دعاهای خیرش؛ و البته سوغات این حقیر برای شما از این سفر نورانی...

الحمد لله علی کل نعمةٍ

***

پینوشت:

- در این سفر، با تمام وجودم به لزوم داشتن یک دوربین عکاسی خوب پی بردم.

- این زیارت با برکت همراه با تجربه های مفید و صحنه های با شکوهی بود که انشاالله در پست های بعدی تقدیمتان می کنم.

- ایام فاطمیه هم داره کم کم از را می رسه:     بر حاشیه برگ شقایق بنویسید   گل تاب میان در و دیوار ندارد...





طبقه بندی: داستان و خاطره، 
برچسب ها: راهیان نور، دفاع مقدس، کربلای ایران، امام خمینی، شهدا،
نوشته شده در تاریخ 28 اسفند 90
محمود احمدی نژاد,طرح سوال از رئیس جمهور,علی مطهری,مجلس هشتم,دولت دهم

با عرض سلام و تبریک به مناسبت فرارسیدن سال نو خدمت همه شما دوستان؛

چند روزیست از جلسه سوال نمایندگان از رئیس جمهور می گذره و اگر پیگیر بازتاب های رسانه ای این رویداد بوده باشید، احتمالا این نکته را تایید می کنید که غالب واکنشهای رسانه ای پیرامون این جلسه بر می گردد به نحوه پاسخگویی و ادبیاتی که رئیس جمهور در آن جلسه بکار برد.

شاید بتوان گفت بیش از 90% یادداشتها و تحلیلهای سایت ها و وبلاگ ها و اکثر موضع گیری ها و مصاحبه های شخصیتهای سیاسی بخصوص نمایندگان محترم، بعد از این جلسه معطوف به نحوه بیان و ادبیات رئیس جمهور بوده است.

فارغ از تمام سوالات و ابهاماتی که درباره برگزاری این جلسه، شکل و محتوی سوالات طرح شده و حواشی دیگر وجود دارد، ترجیح می دهم با توجه به این بازتاب های بوجود آمده درباره نحوه ادبیات رئیس جمهور، 2 سوال مهم را مطرح کنم:

الف) براستی رئیس جمهور در این جلسه از چه الفاظ و عباراتی استفاده کرد که اینطور با واکنش تند و منفی نمایندگان و رسانه ها مواجه شد؟

ب) چه نکات مهم و کلیدی در پاسخ های رئیس جمهور بود که بدلیل این شانتاژهای خبری و هوچیگری رسانه ای شنیده نشد؟

برای دریافت پاسخ سوال اول کافیست به لینک زیر مراجعه کنید. خطوط قرمز رنگ کلمات و جملات احمدی نژاد است که بعضی آنرا غیرمتعارف و توهین آمیز خواندند! قضاوت با شما:

متن کامل پاسخ های احمدی نژاد + صوت

آنچه در ادامه می آید کلیدی ترین جملات رئیس جمهور است در جلسه مذکور:



ادامه مطلب

طبقه بندی: یادداشت و مقاله، 
برچسب ها: سوال از رئیس جمهور، دولت دهم، محمود احمدی نژاد، مجلس هشتم، علی مطهری،
نوشته شده در تاریخ 24 اسفند 90
شهید حبیب الله افتخاریان,شهید ابوعمار,بهشهر,سپاه پاسداران,فرمانده سپاه پاوه,کنگره بزرگداشت سرداران و ده هزار شهید استان مازندران,کتاب برف سرخ,سید حسین مرتضوی کیاسری

کل گفتگوی امام و حبیب الله پنج دقیقه بیشتر طول نکشید.

الان اگر از عمو علی اکبر هم درباره اولین دیدار امام و حبیب سوال کنید، عیناً مثل نامه ی حبیب جواب شما را می دهد.

امام فرمود: اهل کجایید؟

عرض کردم: بهشهرِ مازندران.

امام فرمود: زن و بچه داری؟

جواب دادم: زن و یک بچه دارم.

فرمود: اسم بچه ات چیست؟

عرض کردم: آقا جان! من دوست دارم سرباز شما باشم. در این موقعیت به درس ام ادامه بدهم یا برگردم ایران؟

امام فرمود: ...



ادامه مطلب

طبقه بندی: معرفی کتاب، 
برچسب ها: شهید حبیب الله افتخاریان، شهید ابوعمار، بهشهر، سپاه پاسداران، فرمانده سپاه پاوه، کتاب برف سرخ، کنگره بزرگداشت سرداران و ده هزار شهید استان مازندران، سید حسین مرتضوی کیاسری،
درباره وبلاگ

کوکتل مولوتف
این رسانه کوچک من برای بیان افکارم...
قرار بود فوتـوبلاگ باشه ولی ظاهراً قـلم شکسته ام مجال نمی دهد و مدام می خواند:
ن و القلم و ما یسطرون...

****************************
مسئولیت ما، مسئولیت تاریخ است؛
بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی(ع)بود به اسم حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد؛
ما از سرنگونی نمی ترسیم،
از انحراف می‌ترسیم!
شهید غلام‌علی پیچک
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو ماهانه
دوستان
ابر برچسب ها

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا